
یه روز صبح یه مریض به دکتر جراح مراجعه میکنه و از کمر درد شدید شکایت میکنه .
دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی کمر درد گرفتی؟
مریض پاسخ میده: «من برای یک کلوپ شبانه کار میکنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم که یکی با همسرم بوده!!
دربالکن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالکن، ولی کسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه کردم،
یه مرد را دیدم که میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید.»
...
من یخچال را که روی بالکن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!!
دلیل کمر دردم هم همین بلند کردن یخچاله.
وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه که حا از دو مریض قبلی وخیمتره.
دکتره در حالی که شوکه شده بوده دوباره میپرسه «از کدوم جهنمی فرار کردی؟!»
* نکته آموزنده تو این داستان اینه که: در چنین شرایطی اگر دور و برتونو خوب نگاه کنید گزینه های کوچکتر از یخچال هم پیدا میشه..کمرتون خدای نکرده درد میگیره
مرسی
درس آموزنده ک توی یخچال نباید خوابید
آره بوخودا
خوبه ک ی کم آپیدی مرسی شدید
سمیه جان بوس سفت
خدا کنه همیشه حوصله داشته باشی یونس خاله
کاش باران بگیرد هوا را تر کند
بگذرد ازهفت بند ما صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند
بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک بی بار دعا را تر کند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبح شگفت
سرزمین سینه ها نا کجا را تر کند
چترهاتان را ببندید ب ساحل مانده ها
شاید این باران ک می بارد
شما را تر کند
سلام یونس جونم خوبی؟
واقعا جالب بود. چه اتفاقاتی ممکنه پیش بیاد و سه نفر الکی الکی درگیرش بشن
سلام هویجوی من مرسی،شما خوبی..؟
آره ...فک کنم تو رشت اتفاق افتاده...