در یک غروب جمعه ، پیرمردی مو سپـید ، در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد وارد یک جواهر فروشی شد و به جواهرفروش گفت: "برای دوست دخترم یک انگشتر مخصوص می خواهم."
مرد جواهرفروش به اطرافش نگاهی انداخت ، و انگشتر فوق العاده ایی که ارزش آن چهل هزار دلار بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.چشمان دختر جوان برقی زد و تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت: خب ، ما این رو برمی داریم.
جواهرفروش با احترام پرسید که : پول اون رو چطور پرداخت می کنید؟
پیرمرد گفت : چـِک میدهـم ، ولی خب می دونم که شما باید مطمئن بشید که در حساب من به اندازه کافی پول هست .
خخخخخخخ چه باحال
ای تو روح این پیرمردِ چییییییییییییز!
پیرمردا هم دل دارن خو...
چقدر کیف کرده بوخودا

بله شدیدا
فگ سفت شدید کیف کرده
وووووووووووااااااااااااااااااااای چقد بیشعور بوده مردک.. خیلی خندیدم..
حتما ایرانی بوده اینقدر فسفر سوزونده
نمونه بارز نبوغ ایرانی همینه دیگه...